میکاییلمیکاییل، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

همه هســــــتی من

ابتدای سال نود و دو

اینقدر ذهنم مشغوله که نگو پر از اتفاق های خوب و بد ، پر از بالا و پایین های همیشگی و در آخر همون دو راهی معروف که آخرش می رسمو نمی دونم چی کار کنم سال نود دو هم طبق رسم روزگار شروع شد اتفاق خاصی نیافتاده فقط پره از روزمرگی های همیشگی تنها اتفاقه خوبش شیرینی های روز افزونه توئه ؛ دلبر کوچولوی من برای شروع ساله نو راهی بابلسر شدیم گفته بودم که پدر و مادره بابایی دو سه سالی هست بین کرج – بابلسر تردد می کنن البته بیشتر بابلسرن تا کرج ؛ با اینکه من همیشه دوست دارم سال تحویل رو خونه خودمون باشیم اما بخاطر بابا راهی شمال شدیم دو روزی رو موندیم خوب بود اتفاق خوشایدندش برای من دیدن همسایه پشتی بود که بابل زندگی می کنن روز اول عید راه...
25 فروردين 1392

مهد کودک

پسرم دیگه مرد شده ، برای خودش مدرسه می ره قوربونت برم من ، چقدر اولین باری که دستت رو گرفتم تا با هم بریم مهد دلم می لرزید ؛ یعنی می خواستم خودم با دست های خودم دورت کنم اما چاره ایی نبود تصمیمم رو گرفته بودم می خوام مستقل بشی از همین حالا که کوچولویی باید از همین حالا وارد اجتماع آدم ها بشی دلم نمیاد تو خونه حبست کنم چند روزی همه مهد کودک های مهرشهر رو گشتم همه در یه سطح بودند شاید کمی بهتر شاید کمی بدتر اما روز سه شنبه 27 فروردین با بابا رفتیم مهد کودک خورشید شهر صحبت کردیم از مربیش  خوشم اومد اما هر کاری کردیم تو نمی خواستی با ما بیای دوست داشتی همونجا بمونی خانومه هم گفت خوب ولش کنین ...
25 فروردين 1392

دوستی خاله خرسه

 یک ماهی هست چیزی ننوشتم از وقتی تصمیم به اثاث کشی و جابجایی گرفتم چیزی ننوشتم چراش رو خیلی عجولانه تصمیم گرفتم آخه دل کندن از وبلاگی که با عشق ساخته بودمش بهش اخت داشتم خیلی برام سخت بود غمی پنهان تو دلم لونه کرده بود اما مصمم به ترکش بودم اونم فقط بخاطر یه حرف ... از بین همه خواهرام الهام رو بیشتر از همه دوست دارم اما وقتی بعد از دیدنه عکست با عجله بهم زنگ زدو گفت بجایی که بری از روی نردبون بگیری نخوره زمین وایسادی ازش عکس می گیری منو به تمامه دورانه کودکیم برد به این دوستی های خال خرسه به تمام دوست داشتن هایی که بخاطر علاقه همه استعدادهامو کور کردن نمی خوام تعریف از خودم باشه همه کسایی که منو می شناسن...
21 فروردين 1392

برداشت های میکاییلی

صدای قــلــــب نیست ... صدای پای تو است كه شب ها در سینه ام می دوی ....!! كافیست كمی خسته شوی ..... كافیست كمی بایستی ....!     عــــــــــــــــــــــــــروسکم دیروز اومدم بهت انبه بدم بهت می گم انــــــــــــــــــبه تو هم تند تند می گی : عمـــــــــو !!! واسه اینکه کلمه عمه و عمو رو بهت یاد دادم با شنیدن کلمه انبه یاد عمو افتادی . توی سی دی baby singing time تکرار می کنه you & me . me , me , me و با گفتن کلمه me همه به خودشون اشاره می کنن تو هم فکر می کنی می گن : می می یه لبخنده پر از رضایت به من می زنی و می گی : می می !!!! دو تا دست هاشون رو م...
20 فروردين 1392

سلطان جنگل

ازت می پرسم : عزیزه دله مامان کیه ؟ میگی : مَــــــــ جیگره بابا کیه ؟ میگی : مَــــــــ عشق مامان کیه ؟ میگی : مَــــــــ   عاشق کتابی همیشه کتابات رو میاری می دی به من تا برات بخونم امروز یه کتاب آوردی بازش کردم صفحه اول ورق زدم برات خوندم سلطان جنگل ها کیه ؟ سریع گفتی : مَــــــــ ؛ مَــــــــ ...
28 اسفند 1391