میکاییلمیکاییل، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

همه هســــــتی من

می شه استعفا بدم ؟!؟!؟

تو همین مدته کوتاهه مطالعه و تحقیقم به کشفه بزرگی رسیدم نخبه بودن همینـــــــــــــه فقط حیفه این فراره مغزها واقعا !!! درس خوندن میگن خیلی مفیده و خاصیت داره اما یه خاصیته بارزش واسه من این بود که آغــــــــــــــا می خواب بهت بچسبه گوشت بشه به تنت ، می خوای از بیرون رفتن و اینترنت رفتن لذت ببری حالا اینا به کنار می خوای کوزت کاری خیلی واست ارزش بشه ، چار تا کتاب قلمبه سلمبه عینهو من بگیر بذار مثله آینه دق جلوی روت که همچین یه نموره عذاب وجدان هم به جونت بندازه بعد اینقدررررررر همه موارده بالا بهت مزه می ده ، به جانه خودم راست می گم دیدم که می گم . از وقتی که این کتاب ها رسیدن میکی به طرزه عجیبی شیطون شده و اینقدر ریخت و پاش...
20 آذر 1391

تا سه نشه ...

دو ؛ سه روز پیش بود بابا رفته بود تو حموم فیلتر های کولر رو می شست من یه لحظه رفتم یه چیزی رو بذارم تو آشپزخونه یه هو صدای مهیبه بدجوری اومد صدای تلق تلوق و شکستن هم بعدش می اومد ما دو تا که از ترس رنگ به رومون نمونده بود با ترس اومدیم بــــــــــــــــــلـــه!! کولر 40 کیلویی رو که زیرش چرخ داره رو هل دادی و انداختی که پشت کولر مانیتور و کیس و میز و هر چی روش بود با شدت به زمین خورد و هر کدوم یه طرف افتاد یعنی اگه یکی از اینا می افتاد روت چی می شد همه هم سنگین !!! جدیدا غروبا با هم می ریم بیرون هر روز میذارمت تو صندلی ماشین ؛ تو هم بدت نمیاد وایمیسی بعضی روزا هم بابا میاد اما بیشتر خودمون می ریم و اگه لباسی چیزی به چشمم بخور...
16 آذر 1391

نکــــــن ؛ دست نزن

از این جمله بدم میاد ؛ ازش خسته شدم !!! یادمه یه روزایی ادعا داشتم که من هیچ وقت این جمله رو به بچه ام نمی گم کلی هم توضیحاته کارشناسانه به بابا ارائه می دادم که نـــــــــــباید به بچه نه گفت و باید روش مثبت اون کار رو یادش داد . اما الان هردقیقه که می گذره دو بار به تو می گیم نکن ، دست نزن . خودم از این موضوع خیلی ناراحتم مشکل از ماست تو چه گناهی داری . آشپزخونه میای می ری با شعله گاز بازی میکنی : نکــــــن ؛ دست نزن میای اسپری شیشه پاک کن رو بر میداری سرشو می کنی دهنت : نکــــــن ؛ دست نزن دست میکنی تو برنج هایی که من خیسوندم و میخوای همه رو بریزی : نکــــــن ؛ دست نزن می ری تو حموم می خوای دست رو بکن...
13 آذر 1391

مایکل کلمب

دیروز داشتم فکر می کردم حتی قشنگ ترین صداها هم می تونه گاهی مثله یه پتک باشه که فرود بیاد تو فرق کله آدم ، مثله وقتی که عینه چی خوابت میاد داری می میری واسه پنج دقیقه خواب بعد یه جوجو بیاد بالا سرت انگشت بکنه تو چشمات و بغله گوشت داد بزنه بــــــــــــــــــا !!! منم هی خواب بیدار جواب بدم جانم و دوباره بخوابم اما یهو یه صحنه که دیدم خواب از سرم پرید دیدم که کشف کردی بری بالای میز و کامپیوتره بی نوا رو هی روشن می کنی خاموش می کنی و اینقدر از کشفت احساسه رضایت و قدرتمتدی می کردی که کریستف کلمب موقع کشف آمریکا اینقدر ذوق نکرد اینم یه شرحه کامله تصویری   ...
11 آذر 1391

دردت به جونم

مریض شدی عشقم !!! چند روزیه زیاد خوب نیستی اولش فکر میکردم ماله دندونه بعد دیدم نه انگار سرماخوردگیه حالا فکر میکنم همه شون با همند . تب ، سرفه ؛ عطسه ؛ آبریزش بینی بی قراری و ابنکه همش دستت تو دهنته چهار تا شربت داری که روزی هفت هشت بار باید به زور با سرنگ بریزم ته حلقت تو هم نصفشو بدی بیرون غذا هم که نمی خوری فقط روزی دو هزار و پونصد بار می می میخوری دیشب برات نودل درست کردم که لااقل چند تا از اون رشته ها رو بخوری چون عاشقه اینی که اون رشته های دراز رو بذاری تو دهنت یواش یواش ببریشون بالا یه کمی خوردی اومدی بغله من و همونجا برای اولین بار ساعت 11خوابیدی منم برای اولین بار ساعت دو خوابیدم اما خوابم نمی برد هی از...
8 آذر 1391

دنیای این روزای من

  سقوط آزاد اخلاق و مدارا در کوچکترین جمع ایرانی، گویی همه در چاهکی از رذایل دست و پا میزنیم. این روزها چقدر یاد دیالوگ زیبای فیلم فرمان آرا می افتم - کرمها ریختند بیرون دکتر جون این روزها شرایط بد حاکم بر اینجا بدجوری از وجوده همه زده بیرون رفتارهایی رو آدم با چشم خودش می بینه که می فهمه انسانیت واژه ایی گم شده است واقعا می خوام سر به تن مدرک هایی کاغذی نباشه که به خاطرش شرف و انسانیت به باد بره مدرکی که بخاطرش همه دوستی هامون یادمون بره و راحت چشمامون رو ببندیم هر کاری بکنیم خیلی راحت برچسب وهابیت بهم بزنیم و یا سر کوچک ترین مسایل هر چی دلمون می خواد بهم بگیم چقدر عادی شده واسمون نمک خوردن و نمکدون شکستن ...
1 آذر 1391

شیطون بلای من

عسل مامان مدتیه تبدیل شدی به یه پسر بچه شیرین و شیطون محاله که بیرون برم و همه دوره تو جمع نشن تو هم که واسه همه بوس می دی و بای بای می کنی از هر سوراخ سنبه ایی می خوای سر دراری عاشق پریز برقی تا می بینی شروع می کنی به خاموش و روشن کردن دیروز توی فروشگاه یه لباس برام جلب توجه کرد داشتم نگاش می کردم تا سرمو برگردوندم دیدم یا ابلفضل یه کالسکه ایی رو داری با سرعت هر چه تمام می بری و نزدیک بود محکم بزنیش به دیوار نمی دونم چجوری تو بین زمین و هوا کالسکه رو گرفتم دیدم که یه بچه هشت ماهه هم توشه می خواستم برات پوشک بخرم داشتم نه تو بغلم وایمیسادی نه می ذاری دستت رو بگیرم داشتم نگاهه پوشکها می کردم ببینم که کدوم بهترند ن...
29 آبان 1391