میکاییلمیکاییل، تا این لحظه: 15 سال و 29 روز سن داره

همه هســــــتی من

من باهات دودم

      امروز مرخصی گرفته بودم همینطوری الکی ؛ تا آدم سرکار نره قدر بی کاری رو نمی فهمه اینقدر می چسبه ، اولش کمی یخچال رو تمیز کردم خیر سرم  می خوام خونه تکونی کنم روزی یه کابینت بیشتر نتونستم تمیز کنم الان سه هفته اس هنوز آشپزخونه تموم نشده وقتی تو باشی مجال به آدم نمی دی اومدی میگی داری چی کار می کنی می گم دارم مرتب می کنم میگی منم می خوام مرتب کنم و هر چی من چیدم تو میاری بیرون و آخرش به داد و بیداد من ختم می شه . بعد تو رو گذاشتیم مهد کودک و رفتیم دوری تهران زدیم خیلی وقت بود نرفته بودیم خیلی دوست داشتم تو هم می بودی اما بیرون رفتن با تو خیلی کار سختیه مدتها بود دو نفری جایی نرفته بود...
12 اسفند 1392

صدایم کن

  تو مثله رودخونه ایی یا مثل باد ؟؟؟   نمی تونی هیچ جا آروم بمونی آرزو دارم یه بار بریم رستوران آروم بشینی روی صندلی تا آخرش می خوای هر چیزی رو کشف کنی بقول خودت همش می خوای بدو بدو کنـــی !!! من و بابا باید به نوبت غذا بخوریم یکی مون تو رو بگیره یکی مون غذا بخوره   هر کاری رو خودت می خوای انجام بدی اگه نه شرف شیدایی به پا می کنی که خودم خودم ؛ اگر هم نتونی انجامش بدی می گی : می می تونم   بعضی وقتا که صدام می کنی : بهم می گی : ملاعت ؛ خیلی خوشم میاد وقتی اینجوری صدام می کنی   تا بهت می گم دوستت دارم جوابم می دی : منم دوسِت دارم اَدیدم   هر وقت میام...
9 اسفند 1392

برم دنباله بابام

چهار - پنج روزه که بابا دایان رفته بوشهر برای دوره مربیگری دوچرخه سواری ، و  من و تو باز هم با هم شدیم من از بودنه با تو مثل همیشه لذت می برم تمام وجودم پر می کشـــــه برای با تو بودن . اما تو تازه به  وجوده بابا عادت کردی اوایل چقدر باهاش لج می کشیدی اما این مدت اخیر خیلی وابسته اش شدی ؛ دروغ چرا ؟!؟ خوده من هم همین یک ماهه به بودنش عادت کردم فاصله همه جوره فاصله میاره . دیشب داشتی گل سر منو خراب می کردی از دستت گرفتم که یهو بغض کردی و گفتی بابا دایانم می خوام و شروع کردی به های های گریه کردن می خوام برم دنباله بابا دایانم می خوام برم سواره اتوبوس بشم برم بوشهر و رفتی چکمه هاتو پوشیدی و کلاه تم گذا...
24 دی 1392

شیرین زبونه مامان

هر وقت انگشتت درد می گیره می گی : اَی اَگـــــــــومم اگه گوشِ باشه می گی  اَی گومَم آگه چشمت باشه می گی : اَی دِمــَم و اگه پات باشه می گی : اُی پامَـــم این روزا هم خیلی حرفای قشنگ می زنی هم خیلی قشنگ حرف می زنی خیلی هاش تو ذهنم نمی مونه فقط می دونم اون لحظه ها از هیجان جیغم هوا می ره و می چلونمت یه شب بهت شیر دادم  و بعدش بهت آب دادم که دندونات خراب نشه برگشتی بهم گفتی ممنونم که شیر دادی ممنونم که آب دادی   عاشقه کتابی مخصوصا این کتاب: بیشترش رو هم حفظی اولشو من می گم بقیه شو خودتو می گی .       ...
19 دی 1392

هر چی که دارم ماله تو

    راستش شاید هر کی منو ببینه فکر کنه من آدم پر رویی هستم همیشه تا بوده همین بوده درونم با بیرونم خیلی فرق  میکنه  برخلاف ظاهرم من همیشه آدم کم رویی بودم خیلی جاها اجازه دادم دیگران حقمو بخورن خیلی وقتا بوده که باید حرف می زدم و نزدم  اما با خودم عهد کردم نذارم این اتفاق برای تـــــــــو بیفته داستان از این قراره که مهد کودک گاهی جلساته روانشناسی برگزار می کنه که من هر وقت می ذاره با سر می رم تا یک نکته هم شده از  هزار ان نکنه مادر کافی  بودن رو یاد بگیرم تا رفتیم خانوم روانشناس  از ما پرسید : مهمون عزیزی اومده خونتون با بچه اش ، بچه اش اسباب بازی بچه شما رو می خواد...
18 دی 1392

یک روز برفـــــــــی

  هفته گذشته چند روزی رو بی خیال ِ کار و زندگی شدیم و باز رفتیم به دیار مادری  و یه هفته هم در کنار خانواده بودن و لحظه به لحظه با پسری بودن حسابی چسبید اینقدر چسبید که نتیجه اش این شد که امروز عدد روی ترازو سه کیلو بیشتر از هفته قبل رو بهم نشون داد . روز چهارشنبه 11 دی  یه روز قشنگ و برفی بود و ما هم به برکت وجود پسری و به نیت اینکه همه چیز رو تجربه کنه و بهش خوش بگذره به ما هم حسابی خوش گذشت . اولش رفتیم کمی خرید بعدش وقتی  از شهر رد می شدیم دیدن آدم برفی های کوچیک و  بررگ آدم رو سر ذوق می آورد   بعدش رفتیم یه بستنی سنتی بروجرد خریدیم که خوردنش رو بهمتون پیشنه...
13 دی 1392