همه هســــــتی من
میکاییــــــــــل من
قالب وبلاگ

بابا یه هفته ایی رفته مالزی مدرکش رو بگیره و من و تو با هم تنهاییم فرصت خوبی بود بعد از مدتها تایم زیادی رو با هم گذروندیم من که از بودن با تو خیلی لذت بردم

عاشق کباب کوبیده ایی یه شب گفتی بیا بریم بیرون با هم کباب بخوریم کیف می ده بعدش با هم رفتیم یه کبابی نشستیم و من لقمه می گرفتم تو هم با لذت تمام می خوردی به منم می گفتی مامان خودتم بخور

دیروز جمعه برای صبحانه داشتیم با هم تخم مرغ پخته می خوردیم که وقتی تموم شد گفتی بازم تخم مرغ، منم گفتم تموم شد گفتی خوب الان می رم از توی یخچال میارم گفتم نه اونا که پخته نیست گفتی خوب می پخـــمش.

بعدش رفتیم به یه فروشگاه امانت فروشی داشتم وسایلشو نگاه می کردم که تو یه روروک سبز نیمه کهنه دیدی به من گفتی مامان اینو بخریم گفتم خوب به چه دردمون می خوره ؟ گفتی خوب برای بچه م وقتی بزرگ شدم بابا شدم .

به من می گی می شه وقتی پیر شدی مُـردی موبایلتو بدی به مامان بچه من منم موبایله بابامو می گیرم تبلتــم هم میدم به بچه م .

[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 8:38 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از پنج تا شش سالگی ] [ ]

پـــــــــــــــنج سالگیت مـــــــــبارک

عشق من، نـــــفسم تولــــــدت مبارک

با اینکه دوران قشنگ کودکیت روز به روز سپری می شه اما از اینکه در کنارم داری بزرگ می شی خیلی خوشحالم لذت وصف ناپذیری رو در کنارت حس می کنم از اینکه ایتقدر قشنگ با هام حرف می زنی نظر می دی دعوا می کنی همفکری می کنی خوشحالم خیلی خوشحالم

دیروز به من می گی تو گوگل بنویس ( خـــــــــــــــدا ) منم نوشتم فکر کردم می خوای نوع نوشتنشو ببینی بعدش گفتی حالا وایسا الان عکسشو میاره

دنیای قشنگی داری حیف که تو هم مثله بچه ها دوست داری بزرگ باشی ...

امسال روز تولدت بعد از سر کار یه کیک کوچولو خریدم و اومدم خونه تا رسیدم گفتی الان کیکم رو می خوام هر چی التماس کردم بذار یه کم بخوابم بعدش نذاشتی ...

کیک و شمع و برف شادی و کلی خوشحالی تو شام یه رستوران و بعدش مثل پارسال پارک ارم شهربازی

تولد اصل کاریت توی مهد بود با یه کیک BAT MAN به انتخاب خودت، با حضور عمو سینا و بچه های مهدتون

همه هستی من

تولدت مبارک


 

[ يکشنبه 28 شهريور 1395 ] [ 8:59 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از چهار تا پنج سالگی ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ شنبه 30 مرداد 1395 ] [ 16:19 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از چهار تا پنج سالگی ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ چهارشنبه 13 مرداد 1395 ] [ 14:51 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : ] [ ]

من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم !

من با تو می نویسم و می خوانم  من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوقِ این محال که دستم به دست توست من جای راه رفتن پرواز می کنم !

آن لحظه که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم موسیقی نگاه تو را گوش می کنم !

گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم ...

 

--------

الهی دورت بگردم قوربونه معصومیت چشمات برم که نگاش کنم قلبم می لرزه

دوست خوبم همراه همیشگی من عشقم میکاییلم

عاشقه نقاشی های خوشگلتم که یه خونه و درخت می کشی بعد می گی: مامان واسه تو کشیدم

یه روز تعطیل کاری داشتم تو موندی پیش خاله زهره، خاله هم برده بودت شاه عبدالعظیم ، می گفت کلی اونجا آب بازی کردی و بهت خوش گذشته ؛ بعدش رفتی یه گل کنده بودی گذاشتی توی یه لیوان یه بار مصرف گفتی واسه مامانمه آدم ها بهت تنه می زدن گلت می افتاده؛ خاله می گفت یه گریه ایی می کردی می گفتی این گله مامانمه دوباره برمی گشتین پیداش می کردین ...

ای خدا می خوام بمیرم یادش همه وجودمو می لرزونه که تو اینقدر خوبی و من از پس این لیاقت برنمیام

فقط ممنونم که هستی

روزی صد بار می پرسی، امروز چند شنبه اس ؟؟؟ فقط به عشق دوشنبه ها که مهد کودک اجازه می ده اسباب بازی تون رو ببرین روزهای دوشنبه که می شه از خوشحالی دستاتو میبری بالا و دور خونه می چرخی هورا هورا

به من می گی مامان کجایی دیر اومدی؛ می گم آرایشگاه بودم ابروهامو برداشتم یه نگاه جدی به صورتم می ندازی می گی بازم که ابرو داری !!!!!!

 

[ سه شنبه 1 تير 1395 ] [ 10:13 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از چهار تا پنج سالگی ] [ ]

اینقدر برات ننوشتم که اصلا نمی دونم چی بنویسم از کجا بنویسم راستش تو این یک سال جز سخت ترین سالهای زندگیم بوده سخت بوده اما بد نبوده چون خیلی تصمیم ها رو برای زندگیم گرفتم

اوضاع اینترنتی هم خوب نبوده که بتونم کانکت بشم ...

ماشالله فقط می تونم بگم یه آدم کامل شدی که خیلی چیزها رو از ما هم بیشتر می فهمی شدی یه پسر باهوش که از شیطنتش هاش کم شده باهام حرف می زنه درد دل می کنه گپ می زنه خواسته هاشو می گه و روز به روز قد می کشه

از این بگم که عاشقه حرف زدنتم که محکم بغلم می کنی می گی مامان من بهترین مامانه دنیاست از اینکه لب هامو بوس می کنی بعدش می گی لب جز جاهای خصوصیه

از اینکه تئاتر اجرا می کنی واسه مهد کودک از همه بهتر نقشت رو اجرا می کنی و با اعتماد به نفس و با صدای بلند می خونی : دوستای نازنینم من لیموی شیرینم ...

از اینکه می خوام خیلی کارا بکنم اما عشقه تو نمی ذاره نمی دونم نمی دونم عزیزم

هنوزم عاشقتم بیشتر از قبل اما هر بار نوعش عوض می شه

بسم الله ...

دوباره شروع می کنم فقط همین باز هم به عشق تو

[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 14:18 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از چهار تا پنج سالگی ] [ ]

 

عزیز دلــــــــــــــــــــــم

یک ساله دیگه هم گذشت و تو آقاتر از اونی که بودی شدی چقدر همه چیز زود گذشت و تو چهار ساله شدی

چهار سال روز به روز بیشتر از بودنت لذت بردم چهار ساله که تنها امیدم شدی

و تنها هوای نفس کشیدنم .

مثله همیشه از داشتنت خوشحالم و به تو می بالم .

تولد امسالت رو باز هم توی مهد کودک گرفتیم کیکت رو خودت انتخاب کردی – اسپــــایدر مَـن – و از اوله تولدت هم منتظر اومده کیکت بودی و می گفتی می خوام کیکم رو ببینم و در تمام مدت هم انگشتت توی کیک بود .

کمی با بچه ها بازی کردی و رقصیدین و بعدش کیک و فوت کردن شمع و خیلی زود تموم شد بعدش هم رفتیم آتلیه اولش خیلی اذیت کردی و اصلا واینمیسادی با کلی کلک و ترفند تونستیم دو سه تایی عکس ازت بگیریم

شب هم رفتیم شهربازی پارک ارم خواستیم که بهت خوش بگذره اونجا هم بازی کردی و بعدش رفتیم بیمارستان صارم کمی جلوی درش به یاد چهار سال قبل وایسادیم و برگشتیم خونه .

توی تولد امسالت متاسفانه دستت شکسته بود دو هفته پیش با بابا رفته بودی بابلسر و توی شهر بازی اونجا دستت شکسته بود . خیلی سخته که در همچین مواقعی مادری کنار بچه اش نباشه .  

 

[ سه شنبه 7 مهر 1394 ] [ 16:44 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]

عزیزه دلــــــــــــــــــــم

درسته که ساعت های خوب روز رو با هم نیستیم اما تو همون ساعت ها فکر نمی کنم بهت بد بگذره خدا رو شکر مهد مادرانه مهد خوبیه خیلی بازی می کنین و خیلی چیزهای خوب هم یاد گرفتی خیلی وقت ها زورکی میای خونه؛ یکی از فانتزی هات اینه که همیشه من بیام دنبالت، یکی از فانتزی های دیگه ات اینه که : (یه چیزی بخر ).

و اون چیز اگه خوراکی باشه خوشحالت نمی کنه و بیشتر دوست داری که ( اَبا بازی )  باشه . منم یه روزایی میخرم یه وقت هایی هم نه که  عادت نشه .

دیروز سرکار که بودم و تو طبق عادت پنج شنبه ها پیش بابا  تو  خونه بودی  منم خیلی سرم شلوغ بود و خسته یهو که صداتو شنیدم دلم قنج رفت بهم گفتی مامان داری میای یه چیزی بخر اینقدر با صدات شارژ شدمو حالم خوب شد که ناخواسته اطاعت امر کردم . عصر توی مغازه آقای اسباب بازی خیلی چرخیدم  تا بلاخره لباس اسپایدر من رو انتخاب کردم تا این حد نمی دونستم خوشحالت می کنه که از دیروز تا الان تنته و سعی می کنی جلوی بچه های کوچه باهاشون  جلون بدی .

ساعت هایی رو که میام خونه سعی می کنم با هم خیلی خوب پر کنیم مثلا با  دوچرخه بریم پارک کتاب بخونیم نقاشی کنیم  پاپکورن درست کنیم  الان خودت کاملا بلدی پاپ کورن درست کنی بابا که می گفت بلد نیستم بهش می گفتی ( کاری نداره  روغن بریز حالا نمک بعدش ذرتا رو بریز )

امروز برای اولین بار با هم کیک درست کردیم  من راستش از تو چه پنهون با پودر کیک می خواستم درست کنم می گفتم باید برم آرد بخرم تو هم می گفتی آرد داریم که و ظرف آرد رو آردی منم شاخ درآوردم که تو واقعا از همه چیز خبر داری منم گفتم نه آرد مخصوص کیک تو هم میگفتی همین خوبه دیگه . گفتم برو ببین آقای سوپر بازه که اگه بازه منم بیام

رفتی وقتی برگشتی دیدم یه بسته آرد هم دستته یعنی می خوام تو اون لحظه ها از ذوقت بمیرم گفتم چرا آرد خریدی گفتی بیا مگه آرد نمی خواستی گفتم: پول از کجا آوردی ؟ گفتی: ندادی بهم

با هم رفتیم یه پودر کیک خریدیم اومدیم یه زیر انداز انداختم که هر کاری دلت می خواد بکنی کیک رو برام هم میزدی شیر و روغن می ریختی خلاصه تا کیک درست شد رفتی و با همه بچه های کوچه اومدی  و اون بی نظیرترین کیک دنیا رو با دوستات خوردین .

[ جمعه 16 مرداد 1394 ] [ 14:12 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]

عزیزم اولین دوچرخه ات مبارک

چقدر زود بزرگ شدی خیلی وقت ها بهت خیره می شه و هنوز ناباورانه می گم این پسر بچه واقعی واقعا پسره منه !!! ماشالله قد کشیدی یه بلوز و شورت می پوشی دنباله گربه ها می کنی، از درخت توی کوچه توت های کال رو می چینی و با اون دست هات که سیاه و کثیفه می ذاری دهنت. واینکه عشقه اینو داری با بچه های توی کوچه بازی کنی منتها سه چرخه ات برات کوچیک شده بود دلت دوچرخه می خواست همش می گفتی : مامان برام دوچرخه بزرگ می خری ؟؟؟ منم خیلی به بابا می گفتم اونم خیلی امروز، فردا می کرد تا اینکه پنج شنبه هفته قبل که من سرکار بودم برده بودت و برات دوچرخه خریده بود و تو هم خوشحال هر روز کلی باهاش بازی می کنی .

 

[ پنجشنبه 7 خرداد 1394 ] [ 21:51 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]

 

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست
تو نگاه تو انگار یه احساسی هست
غم دنیا رو فراموش میکنم وقتی
به تو نگاه میکنم
تو همه ی عمر مثلِ تو رو ندیدم
یه جورایی خاطرت عزیزِ عزیزم
از دیدن تو سیر نمیشه چشم من
به تو نگاه میکنم..

وقتی که نزدیکم به تو انگار
دلم میلرزه هر دفعه صد بار
واسه ی حسی که به تو دارم
به تو نگاه میکنم
عزیزِ جونم  ای مهربونم
گوشه ی چشمی به این دلِ خونم
واسه ی حسی که به تو دارم
به تو نگاه میکنم

آرومِ جونم بدون تو دیگه نمیتونم
بخدا خستس این دل خونم
بدون تو دیگه نمیتونم ، نمیتونم

به هوای تو تازه میشه حال من
وقتی که هستی خوب میشه احوالِ من
تو رو دوس دارم تا ابد کنارم باش
به تو نگاه میکنم..
تو همه ی عمر مثلِ تو رو ندیدم
یه جورایی خاطرت عزیزِ عزیزم
از دیدنِ تو سیر نمیشه چشمِ من
به تو نگاه میکنم..

آرومِ جونم بدون تو دیگه نمیتونم
بخدا خستس این دل خونم
بدون تو دیگه نمیتونم ، نمیتونم

[ جمعه 1 خرداد 1394 ] [ 12:52 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي يك آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يك لحظه بود آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
افراد آنلاین
آنلاین : 3
بازدید امروز : 20
بازدید دیروز : 180
بازدید هفته گذشته : 266
کل بازدید : 93421
آرشيو مطالب
امکانات وب

آرشیو کد آهنگ