همه هســــــتی من
میکاییــــــــــل من
قالب وبلاگ


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ چهارشنبه 13 مرداد 1395 ] [ 14:51 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : ] [ ]

من روز خویش را با آفتاب روی تو کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم !

من با تو می نویسم و می خوانم  من با تو راه می روم و حرف می زنم وز شوقِ این محال که دستم به دست توست من جای راه رفتن پرواز می کنم !

آن لحظه که مات در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم موسیقی نگاه تو را گوش می کنم !

گاهی میان مردم در ازدحام شهر غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم ...

 

--------

الهی دورت بگردم قوربونه معصومیت چشمات برم که نگاش کنم قلبم می لرزه

دوست خوبم همراه همیشگی من عشقم میکاییلم

عاشقه نقاشی های خوشگلتم که یه خونه و درخت می کشی بعد می گی: مامان واسه تو کشیدم

یه روز تعطیل کاری داشتم تو موندی پیش خاله زهره، خاله هم برده بودت شاه عبدالعظیم ، می گفت کلی اونجا آب بازی کردی و بهت خوش گذشته ؛ بعدش رفتی یه گل کنده بودی گذاشتی توی یه لیوان یه بار مصرف گفتی واسه مامانمه آدم ها بهت تنه می زدن گلت می افتاده؛ خاله می گفت یه گریه ایی می کردی می گفتی این گله مامانمه دوباره برمی گشتین پیداش می کردین ...

ای خدا می خوام بمیرم یادش همه وجودمو می لرزونه که تو اینقدر خوبی و من از پس این لیاقت برنمیام

فقط ممنونم که هستی

روزی صد بار می پرسی، امروز چند شنبه اس ؟؟؟ فقط به عشق دوشنبه ها که مهد کودک اجازه می ده اسباب بازی تون رو ببرین روزهای دوشنبه که می شه از خوشحالی دستاتو میبری بالا و دور خونه می چرخی هورا هورا

به من می گی مامان کجایی دیر اومدی؛ می گم آرایشگاه بودم ابروهامو برداشتم یه نگاه جدی به صورتم می ندازی می گی بازم که ابرو داری !!!!!!

 

[ سه شنبه 1 تير 1395 ] [ 10:13 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از چهار تا پنج سالگی ] [ ]

اینقدر برات ننوشتم که اصلا نمی دونم چی بنویسم از کجا بنویسم راستش تو این یک سال جز سخت ترین سالهای زندگیم بوده سخت بوده اما بد نبوده چون خیلی تصمیم ها رو برای زندگیم گرفتم

اوضاع اینترنتی هم خوب نبوده که بتونم کانکت بشم ...

ماشالله فقط می تونم بگم یه آدم کامل شدی که خیلی چیزها رو از ما هم بیشتر می فهمی شدی یه پسر باهوش که از شیطنتش هاش کم شده باهام حرف می زنه درد دل می کنه گپ می زنه خواسته هاشو می گه و روز به روز قد می کشه

از این بگم که عاشقه حرف زدنتم که محکم بغلم می کنی می گی مامان من بهترین مامانه دنیاست از اینکه لب هامو بوس می کنی بعدش می گی لب جز جاهای خصوصیه

از اینکه تئاتر اجرا می کنی واسه مهد کودک از همه بهتر نقشت رو اجرا می کنی و با اعتماد به نفس و با صدای بلند می خونی : دوستای نازنینم من لیموی شیرینم ...

از اینکه می خوام خیلی کارا بکنم اما عشقه تو نمی ذاره نمی دونم نمی دونم عزیزم

هنوزم عاشقتم بیشتر از قبل اما هر بار نوعش عوض می شه

بسم الله ...

دوباره شروع می کنم فقط همین باز هم به عشق تو

[ شنبه 8 خرداد 1395 ] [ 14:18 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از چهار تا پنج سالگی ] [ ]

 

عزیز دلــــــــــــــــــــــم

یک ساله دیگه هم گذشت و تو آقاتر از اونی که بودی شدی چقدر همه چیز زود گذشت و تو چهار ساله شدی

چهار سال روز به روز بیشتر از بودنت لذت بردم چهار ساله که تنها امیدم شدی

و تنها هوای نفس کشیدنم .

مثله همیشه از داشتنت خوشحالم و به تو می بالم .

تولد امسالت رو باز هم توی مهد کودک گرفتیم کیکت رو خودت انتخاب کردی – اسپــــایدر مَـن – و از اوله تولدت هم منتظر اومده کیکت بودی و می گفتی می خوام کیکم رو ببینم و در تمام مدت هم انگشتت توی کیک بود .

کمی با بچه ها بازی کردی و رقصیدین و بعدش کیک و فوت کردن شمع و خیلی زود تموم شد بعدش هم رفتیم آتلیه اولش خیلی اذیت کردی و اصلا واینمیسادی با کلی کلک و ترفند تونستیم دو سه تایی عکس ازت بگیریم

شب هم رفتیم شهربازی پارک ارم خواستیم که بهت خوش بگذره اونجا هم بازی کردی و بعدش رفتیم بیمارستان صارم کمی جلوی درش به یاد چهار سال قبل وایسادیم و برگشتیم خونه .

توی تولد امسالت متاسفانه دستت شکسته بود دو هفته پیش با بابا رفته بودی بابلسر و توی شهر بازی اونجا دستت شکسته بود . خیلی سخته که در همچین مواقعی مادری کنار بچه اش نباشه .  

 

[ سه شنبه 7 مهر 1394 ] [ 16:44 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]

عزیزه دلــــــــــــــــــــم

درسته که ساعت های خوب روز رو با هم نیستیم اما تو همون ساعت ها فکر نمی کنم بهت بد بگذره خدا رو شکر مهد مادرانه مهد خوبیه خیلی بازی می کنین و خیلی چیزهای خوب هم یاد گرفتی خیلی وقت ها زورکی میای خونه؛ یکی از فانتزی هات اینه که همیشه من بیام دنبالت، یکی از فانتزی های دیگه ات اینه که : (یه چیزی بخر ).

و اون چیز اگه خوراکی باشه خوشحالت نمی کنه و بیشتر دوست داری که ( اَبا بازی )  باشه . منم یه روزایی میخرم یه وقت هایی هم نه که  عادت نشه .

دیروز سرکار که بودم و تو طبق عادت پنج شنبه ها پیش بابا  تو  خونه بودی  منم خیلی سرم شلوغ بود و خسته یهو که صداتو شنیدم دلم قنج رفت بهم گفتی مامان داری میای یه چیزی بخر اینقدر با صدات شارژ شدمو حالم خوب شد که ناخواسته اطاعت امر کردم . عصر توی مغازه آقای اسباب بازی خیلی چرخیدم  تا بلاخره لباس اسپایدر من رو انتخاب کردم تا این حد نمی دونستم خوشحالت می کنه که از دیروز تا الان تنته و سعی می کنی جلوی بچه های کوچه باهاشون  جلون بدی .

ساعت هایی رو که میام خونه سعی می کنم با هم خیلی خوب پر کنیم مثلا با  دوچرخه بریم پارک کتاب بخونیم نقاشی کنیم  پاپکورن درست کنیم  الان خودت کاملا بلدی پاپ کورن درست کنی بابا که می گفت بلد نیستم بهش می گفتی ( کاری نداره  روغن بریز حالا نمک بعدش ذرتا رو بریز )

امروز برای اولین بار با هم کیک درست کردیم  من راستش از تو چه پنهون با پودر کیک می خواستم درست کنم می گفتم باید برم آرد بخرم تو هم می گفتی آرد داریم که و ظرف آرد رو آردی منم شاخ درآوردم که تو واقعا از همه چیز خبر داری منم گفتم نه آرد مخصوص کیک تو هم میگفتی همین خوبه دیگه . گفتم برو ببین آقای سوپر بازه که اگه بازه منم بیام

رفتی وقتی برگشتی دیدم یه بسته آرد هم دستته یعنی می خوام تو اون لحظه ها از ذوقت بمیرم گفتم چرا آرد خریدی گفتی بیا مگه آرد نمی خواستی گفتم: پول از کجا آوردی ؟ گفتی: ندادی بهم

با هم رفتیم یه پودر کیک خریدیم اومدیم یه زیر انداز انداختم که هر کاری دلت می خواد بکنی کیک رو برام هم میزدی شیر و روغن می ریختی خلاصه تا کیک درست شد رفتی و با همه بچه های کوچه اومدی  و اون بی نظیرترین کیک دنیا رو با دوستات خوردین .

[ جمعه 16 مرداد 1394 ] [ 14:12 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]

عزیزم اولین دوچرخه ات مبارک

چقدر زود بزرگ شدی خیلی وقت ها بهت خیره می شه و هنوز ناباورانه می گم این پسر بچه واقعی واقعا پسره منه !!! ماشالله قد کشیدی یه بلوز و شورت می پوشی دنباله گربه ها می کنی، از درخت توی کوچه توت های کال رو می چینی و با اون دست هات که سیاه و کثیفه می ذاری دهنت. واینکه عشقه اینو داری با بچه های توی کوچه بازی کنی منتها سه چرخه ات برات کوچیک شده بود دلت دوچرخه می خواست همش می گفتی : مامان برام دوچرخه بزرگ می خری ؟؟؟ منم خیلی به بابا می گفتم اونم خیلی امروز، فردا می کرد تا اینکه پنج شنبه هفته قبل که من سرکار بودم برده بودت و برات دوچرخه خریده بود و تو هم خوشحال هر روز کلی باهاش بازی می کنی .

 

[ پنجشنبه 7 خرداد 1394 ] [ 21:51 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]

 

تو چشای تو یه جادوی خاصی هست
تو نگاه تو انگار یه احساسی هست
غم دنیا رو فراموش میکنم وقتی
به تو نگاه میکنم
تو همه ی عمر مثلِ تو رو ندیدم
یه جورایی خاطرت عزیزِ عزیزم
از دیدن تو سیر نمیشه چشم من
به تو نگاه میکنم..

وقتی که نزدیکم به تو انگار
دلم میلرزه هر دفعه صد بار
واسه ی حسی که به تو دارم
به تو نگاه میکنم
عزیزِ جونم مهربونم
گوشه ی چشمی به این دلِ خونم
واسه ی حسی که به تو دارم
به تو نگاه میکنم

آرومِ جونم بدون تو دیگه نمیتونم
بخدا خستس این دل خونم
بدون تو دیگه نمیتونم ، نمیتونم

 ♫♫♫

به هوای تو تازه میشه حال من
وقتی که هستی خوب میشه احوالِ من
تو رو دوس دارم تا ابد کنارم باش
به تو نگاه میکنم..
تو همه ی عمر مثلِ تو رو ندیدم
یه جورایی خاطرت عزیزِ عزیزم
از دیدنِ تو سیر نمیشه چشمِ من
به تو نگاه میکنم..

آرومِ جونم بدون تو دیگه نمیتونم
بخدا خستس این دل خونم
بدون تو دیگه نمیتونم ، نمیتونم

[ جمعه 1 خرداد 1394 ] [ 12:52 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



[ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 ] [ 22:36 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]

همه جا مـــحو تماشای توام

 

یه عادت بد پیدا کردم که قبل از خواب موبایلو می گیرم دستم وایبر و تلگرام و ... هر چی که هست رو چک می کنم تو هم می گی به منم می دی منم وقتی کارم تموم می شه می دمش به تو ، تو هم کلیپ هایی که تو وایبر اومده رو نگاه می کنی دیشب یه کلیپ رو دیدی که خودم ندیده بودمش یه انیمیشن یک دقیقه ایی بود یه مکعب خیلی کوچولو با یه مکعب بزرگ و اینکه مکعب بزرگه خودش رو سپر مکعب کوچولوئه می کرد که آسیب نبینه تا اینکه مکعب کوچولوئه بزرگ شد. راحت از سر بالایی ها بالا می رفت اما مکعب بزرگه پیر شده بود نمی تونست بالا بره که مکعب جوان کمکش کرد تا رفت بالا

گفتی این مامانشه گفتم آره حالا که بزرگ شده مامانش پیر شده، گفتی منم بزرگ شدم  گفتم بله تو هم داری بزرگ می شی؛ گفتی یعنی تو هم پیــــــــــر می شی گفتم آره عزیزم منم یواش یواش پیر می شم

یهو دیدم لبای خوشگلت غنچه شد بغض کردی و زدی زیر گریه دوباره کلیپ رو می دیدی باز هم گریه و بهم می گفتی نه من دوست ندارم تو پیر بشی ..........

عاشقتم مهربونم

[ شنبه 26 ارديبهشت 1394 ] [ 9:46 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]

 

دو ساعته چشم دوختم به مانیتور و انگشتام رو کیبورده اما هر چی به مغزم فشار میارم باید چجوری بنویسم چی بنویسم هیچی به مغزم خطور نمی کنه نمی دونم واقعا چجوری فبلنا این قدر حرف واسه گفتن داشتم

می خوام از این بگم که اینقدر بزرگ شدی که همه حرفی می زنی عینه یه آدم بزرگ نظر می دی تو بحث شرکت می کنی بعضی وقت ها اینقدر حرف می زنی که بهت می گیم می شه لطفا چند دقیقه حرف نزنی که فایده نداره چون می گی چرا حرف نزنم چرا ساکت باشم و باز کلی حرفه دیگه ردیف می کنیخطا

 

همچنان عاشقه بازی کردنی از آدمک بازی خیلی خوشت میاد اونم با آدمک های بت من ، اسپایدر من ... و خودت رو اسپایدر من می دونی و هر جا عنکبوت می بینی با خوشحالی داد می زنی عهههه مامان این منم !!!!خندونک

مثله همیشه باز خیلی جنب و جوش داری و اصلا زمین نمی شینی بعضی جاها می رم می بینم بچه هاشون کنار ماماناشون می شینن خیلی تعجب می کنم و دلم می خواد کاش تو هم یه کم اینجوری بودی به همین خاطر هیچ جا با هم نمی تونیم بریم یا اگه بریم همش باید دنبالت باشم و بگیرمت می خواستم مانتو ببینم سینه خیز زیر رگال مانتو ها می رفتی یا توی ویترین بودی .خسته

از توی غذاها کتلت و کوکوی سیب زمینی و سبزی رو خیلی دوست داری و با اشتها می خوری ههه راستی گفتم اشتها یادت افتادم که هر وقت برات کتاب می خونم کلمه اشتها رو میخونم با اژدها اشتباهش می گیری می گی با اژدها می خوره آتیش از دهنش میاد بیرون خندونک

یه بار  به شدت مریض شدم بهت گفتم اصلا حالم خوب نیست گفتی بهم : مامان داری بِــمُــری (می میری ) و چون تب داشتم می رفتی دستاتو خیس می کردی می ذاشتی روی صورته تب دار من زیبا

وقتی دماغت کیپ می شه می گی بهم مامان دماغم خـــــــیک شده سبز

 

به من می گی تو بابات کجاست ؟ می گم بابام مرده ، می گه یعنی ماشین بهش زد له شد !!!! می گم نه عزیزم له نشد مریض شد . می گی اشکالی نداره می خوای بگم بابا قاسم دیگه بابای بابا نباشه بابای تو بشه  منم آهی می کشم می گم نه من بابای خودمو می خوام فقط . غمگین

روز سیزده بدر برات یه جوجه خریدیم یعنی خودت التماس می کردی بابا هم نمی خرید می گفت می کشتش منم دلم می سوخت که تو می خواستی و به آدمها می گفتی برات جوجه بخرن بابا رو راضی کردم تا بلاخره جوجه خرید اما حق با بابا بود یک و نیم خریدمش ساعت سه مرده بود !!!! تو حیاط داشتی باهاش بازی می کردی دیدم دمپایی ت رو گذاشتی روش گفتم نکن گفتی مثلا این پتوشه براش بیمارستان درست کردم آوردیش بالا دیدم جوجه بی نوا پاهاش دراز شده و شکسته گفتم چرا اینجوری شده گفتی نه پاشو دراز کرده داره تلویزیون می بینه .تعجب

 

 

[ جمعه 28 فروردين 1394 ] [ 20:32 ] [ ملی پناهی ] [موضوع : از سه تا چهار سالگی] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي يك آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يك لحظه بود آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 78
بازدید هفته گذشته : 195
کل بازدید : 87572
آرشيو مطالب
امکانات وب

آرشیو کد آهنگ