میکاییلمیکاییل، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره

همه هســــــتی من

برداشت های میکاییلی

صدای قــلــــب نیست ... صدای پای تو است كه شب ها در سینه ام می دوی ....!! كافیست كمی خسته شوی ..... كافیست كمی بایستی ....!     عــــــــــــــــــــــــــروسکم دیروز اومدم بهت انبه بدم بهت می گم انــــــــــــــــــبه تو هم تند تند می گی : عمـــــــــو !!! واسه اینکه کلمه عمه و عمو رو بهت یاد دادم با شنیدن کلمه انبه یاد عمو افتادی . توی سی دی baby singing time تکرار می کنه you & me . me , me , me و با گفتن کلمه me همه به خودشون اشاره می کنن تو هم فکر می کنی می گن : می می یه لبخنده پر از رضایت به من می زنی و می گی : می می !!!! دو تا دست هاشون رو م...
20 فروردين 1392

سلطان جنگل

ازت می پرسم : عزیزه دله مامان کیه ؟ میگی : مَــــــــ جیگره بابا کیه ؟ میگی : مَــــــــ عشق مامان کیه ؟ میگی : مَــــــــ   عاشق کتابی همیشه کتابات رو میاری می دی به من تا برات بخونم امروز یه کتاب آوردی بازش کردم صفحه اول ورق زدم برات خوندم سلطان جنگل ها کیه ؟ سریع گفتی : مَــــــــ ؛ مَــــــــ ...
28 اسفند 1391

در آستانه هجده ماهگی

یه پست پر از میکی ... خیلی وقته یه پست پر و پیمون از میکاییلم ننوشتم الان می خوام تلافی کنم میکاییل در فرودگاه و التماس که بغلم کنین پسرک مریض احواله من که مجبور بودیم همش توی هواپیمابغله منو باباش بود ، چه شبه سختی بود !!! اینم که میکی و باباش و شرک که باباش بیشتر به شرک ذوق می کرد !!! یه پسری که از لالا بیدار می شه این شکلی می شه . وقتی که من مشغوله خونه تکونی بودم پسرم هم پا به پای من مشغوله خونه ، تکونی بود الان همچنان هر وقت جارو کنم از جارو برقی بوی خوش دارچیــــــن میاد !!! هر وقت ماکارونی تو یخچال داریم این اوضاعه خونه ماست دونه ...
20 اسفند 1391

جوونای قدیم

روزهای اول که اومده بودم مشرف شدم به خونه خواهر جان برای مراقبت از مادر جان چون خواهرم کرج زندگی نمی کنه و فقط محمد پسرش تو اون خونه است خونه اش هم پله نداره مناسب بود برای مامانم چند روزی اونجا بودم تا مامانم بهتر که شد آژانس گرفت و رفت خونه خودش و من هم برگشتم به بازار شام یعنی خونمون نمی تونم بگم چقدر بهم ریخته است کارهام هم خیلی کند پیش می ره نصفی از وسایل باید بره توی انباری مثله رختخوابها ، آینه شمعدون عروسی ... باید برای تو اتاقی دست و پا کنیم دیگه پدر و مادر بی مسوولیت بودن هم حدی داره هر چی تو هیچی نمی گی ما هم ... میشیم . حالا آقای پدر می خواد انباری رنگ کنه وسایله توی انباری هم بره توی سطل آشغال از این ور هم برای اینکه حا...
9 اسفند 1391

رسیدیم و رسیدیم

یه سلام ایروووووووووووووووووووونی به همه آخیش هیچ جا خونه آدم نمی شه ؛ وای نمی دونین چقدر سختی کشیدم تا رسیدم تمامه رفتگانم جلوی چشمام اومدن و رفتن ، اومدنو رفتن . میکاییل اون شب تبی کرد که از حرارت بدنش کف دستمون می سوخت تا صبح با دانیال پاشویه اش کردیم و شربت بهش دادیم همش هم گریه میکرد . صبح دانیال با ساک ها با اتوبوس راهی کوالالامپور شد اگه با هواپیما می اومد خیلی اضافه بار می خوردیم من موندم و میکاییل اونم گریه گریـــــــــه ؛ گلاب به روتون اس.هال داشت لب به هیچی هم نمی زد بجز می می ؛ می می حتی اجازه نمی داد یه لقمه نون بخورم یا کارامو بکنم ساعت 12 دیدم نمی شه بچه اصلا رو براه نیست بچه بغل تو گرما بدو بدو ر...
29 بهمن 1391

نود کیلو بار

من موندم ما این همه بار از کجامون دراومده چی داریم مگه ما ؟؟؟ تازه صندلی ماشین و صندلی عذا و ... هزار تا چیزه دیگه مونده که جا ندارم بیارم میکاییل تب کرده شدید فردا ساعت 3 باید بریم کوالالامپور ساعت 11شب پرواره ایرانه خدا بخیر کنه خدانگهدار تا سلامی ار ایران ...
25 بهمن 1391

عید چینی ها

این روزها عید چینی هاست و چهار روی تعطیله بازم همه جا پر از نارنگی و توپ های قرمز آویزون شده سر در خونه ها و عروسک های شیر و اژدهاست اینا اینقدر عید دارن که نمی دونن بی چاره ها کدومش رو جشن بگیرن الان منتظرن این عیده تموم بشه به سرعت برن سراغه ولنتاین - بدبختن !!! -   بابا هم کاراش رو تعطیل کرده این روزا همراهیمون می کنه واسه کار این روزهامون - شاپینگ - جدیدا لاوی می ترکونه واسه گل پسرش که بیا و ببین دیروز می گه باور کن فقط فلبم به خاطره میکاییل می زنه می گم خوب پس قبلش چی کار می کردی می گه خوب قبلش بخاطر تو می زد چرا دروغ بگم !!! این روزها نمی دونم چرا اینقدر دلشوره دارم بیشتر چیزامو جمع کردم ا...
24 بهمن 1391

ما داریم میایم + واکسن 18 ماهگی

بر و بکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس ما داریم میایم !!! پنج شنبه هفته دیگه - 26 بهمن - ساعت 11 شب بلیط داریم احتمال زیاد این آخرین روزهای اقامت من تو مالزیه اما همسر جان باید یه باره دیگه بیاد حالا تا اون موقع ......... اما از اونجایی که می دونستم واکسن های ایران متاسفانه ناخالصی زیاد داره و بچه های طفل معصوم خیلی تب می کنن و اذیت می شن و اینکه گیسوی عزیزم به خاطره واکسن تقلبی دچار تشنج شد خیلی ترس برم داشت با یه دکتر هم مشورت کردم گفت شک نکن حتما همینجا بزن منم تو کارت واکسن میکاییل عدد ماهش رو بزرگتر کردم و امروز بردیمش براش واکسنش رو زدیم آخیــــــــــــش راحت شدم . الان هم هفت هشت ساعتی گ...
20 بهمن 1391